|
آهای همیشه و هنوز قلبم جای این که تشنه خونم باشی یه بر شده دل درونم باشی اما با این همه نا مهربونی کاشکی بفهمی که عزیز جونی نور قشنگ دلم، بیا که تنگه دلم تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم من از تو بیخبرم تو از همه دنیا نمیدونی بی تو پر از غمه دنیا خنده رو روی لبات گرفتی عشقمو خیلی دست کم گرفتی حیف نبود به جای حق شناسی این همه بی وفأی نا سپاسی خوب میدونم غریبهای با دلم از تو یه دنیا فاصله است تا دلم اما بازم میخوام که برگردیو تموم کنی این همه نامردیو یار قشنگ دلم بیا که تنگه دلم تا کی با دلتنگی باید بجنگه دلم من از تو بیخبرم تو از همه دنیا نمیدونی با تو پر از غمه دنیا
شیوا عزیزم تولدت مبارک چه لطيف است حس آغازي دوباره، و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس... و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن! و چه اندازه شيرين است امروز... روز ميلاد... روز تو! روزي که تو آغاز شدي! از طرف خواهرت دوباره دلم هوای تو را کرده خودکارم را برمیدارم و برایت از تو و روزهای با تو بودن می نویسم وقتی که قطرات باران تنهایی بر لحظه هایم می بارد به یاد تو می افتم به یاد روزی که تو را در میان شقایق ها دیدم
به یاد روزی که عشق همچون شعله های آتش تمام وجودمان را فرا گرفت می خواهم به سوی تو بیا یم تو را در کجا می توان یافت ؟ در کجا؟؟؟ در گذشته؟ در حال؟ در آینده؟ در عطر سیب سرخ یا در ... ؟ کاش می توانستم در گوشه های دل تنگیم برایت آواز بخوانم کاش می توانستیم در زیر درختان پوشیده از برگ تنهای تنها باشیم ، دوباره شب ، دوباره تنهایی ،دوباره تپش این دل بی قرار دوباره سایه حرفهای تو که هر شبانه روز با من است ،دوباره شب ،دوباره تنهایی دوباره یاد تو که این دل بیقرار را بیدار نگه داشته است کاش همه آسمانها کنار بروند همه دیوارها پنجره شوند وتو در چشمان من بنشینی و بگویی که هنوز از، در کنار من بودن و از با هم بودنمان لذت می بری و بگویی که هنوز هم با من و به یاد من هستی بدان که هیچ گاه دریای افکارم از ماهیهای یاد تو جدا نخواهد شد و بدان که هیچ گاه گردو غبار زمان بر روی یاد و نام و خاطرت نخواهد نشست وهر شب سراغ تو را از کسانی که به دنبال گمشده شان می دوند می گیرم .
چرا موقع عصبانیت داد می زنیم ؟؟؟؟
شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسرديمان را از دست ميدهيم. امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد ميزنيم؟ آيا نميتوان با صداى ملايم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد ميزنيم؟ سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از دست يکديگر عصبانى هستند، قلبهايشان از يکديگر فاصله ميگيرد. آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند. سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند چه اتفاقى ميافتد؟ آنها سر هم داد نميزنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت ميکنند. چرا؟ چون قلبهايشان خيلى به هم نزديک است. فاصله قلبهاشان بسيار کم است استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد، چه اتفاقى ميافتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نميزنند و فقط در گوش هم نجوا ميکنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر ميشود. سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بينياز ميشوند و فقط به يکديگر نگاه ميکنند. اين هنگامى است که ديگر هيچ فاصلهاى بين قلبهاى آنها باقى نمانده باشد.
|
About![]()
برای تو غریبه آشنا Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 Links
سارا و سحر |